خرید بک لینک
من يك "برون گرا" هستم .هميشه سفره ي دلم را براي هركسي كه ذره اي بوي اعتماد ميداد ، باز كردم .حوصله ي توضيح و تفسير زخم هايي كه از اين باب خورده ام را ندارم .حال و روز اين روز هايم گواه اين قصه است .حال و روز اين روز هايم كمي "متفاوت" شده .اين روز ها #سكوت پيشه كردم .به قول وحشي بافقي :"دلتنگم و با هيچكسم ميل سخن نيست"اگر با افراد #برون_گرا كمي آشنا باشيد،حتما ميدانيد در اوج آشوب و خستگينياز مبرم به همصحبتي دارند كه حرف هايشان را گوشو آرامش را به آنها هديه كند .نمي دانم و نمي فهمم چه #اتفاقي افتاده كه #تغيير كرده ام .نه همصحبتي مي خواهم و نه گوش شنوايي ...همين كه حرف هايم را درون خودم ميريزم و شب ها شهر را نفس مي كشم برايم كافي شده.به جايي رسيده ام كه براي حرف هايم به #احدي اعتماد ندارم ... .بازها به خودم #دروغ گفتم .هنوز هم كساني هستند كه مثل #چشمانم به آنها #اعتماد دارم ، اما اين روزها سكوت را ترجيح داده ام.هرچند كه به دو چشمم نيز بي اعتماد شده ام .ميبيني ، سراسر #تناقض شده ام .بين ديروز و امروز خودم مانده ام .خدا فردايِ اين برون گراي متحول شده را به خير كند ...

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 13:40

من عاشق ساختنم ...همیشه دوست دارم علایقم رو بسازمبذار یه ذره بیشتر توضیح بدممثلاً اگر «آرامش» میخوامنمیرم دنبالش که یه جایی پیداش کنمهر جایی که هستم میسازمش.حتی یادمه زمانی که بچه بودمهمه بچه ها میرفتن چند محله اونور تر که تو زمین فوتبال خط کشی شده ، بازی کنن ولی من میموندم تو محله خودمون و تنهایی زمینو خط کشی میکردم دستام زخمی می شد ، آخرش هم همه خطا کج و معوج میشد .وقتی بچه ها بر می گشتن ، همه بهم قه قه می خندیدن و منم با چشمای گریون و لباسای سر تا پا خاکی بر می گشتم خونه.وقتی هم میرسیدم خونه ، وقتی مامانم شلوار پاره شدم رو می دید مفصل کتکم میزد .ولی دوباره فرداش ، همون کارو تکرار می کردم.انقد پا فشاری کردم تا بعد از یک ماه یه زمین فوتبال حرفه ای تو محلمون داشتیم و بچه هایی که از شرمندگی نمی دونستن چی بگن !و از همه مهمتر وقتی تو آفتاب داغ ، بعد از چند ماه خطاش پاک میشد ، فقط من بودم که می تونستم درستش کنم

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 13:40

آدما تو ذهنشون یه سری «سد»دارن.دیوار اینا انقد بزرگ و بلنده که نمی تونی ازشون رد بشی .یا باید تخریبش کنی یا یکی دیگه این کارو کنه .مثلا سد ذهن من ، سد «باهم بودن»بود.هیچوقت نمی تونستم تصور کنمیکی باشه ، که بدون هیچ ترس و استرسی دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه .بهش فک می کردم ، از صمیم قلب دوست داشتم تجربش کنم ولی یه سد بزرگ تو اعماق ذهنم اجازه نمیداد باورش کنم .شاید خیلیا رو دیدم ، خوشم اومد ولی هیچوقت نتونستم «با هم بودن» رو باهاشون تصور کنم .حتی خود تو !ولی تا یه جایی ...از یه جایی به بعد کلنگ به دست افتادی به جون این سد بزرگ بتنی !منو یا فرهاد انداختی .البته فرهاد نتونست و تو تونستی !تو این سدِ ریشه کرده در اعماقِ ذهنِ من رو از پایه فرو ریختی و تصویری از «با هم بودن» رو روی دیوار قلبم چسبوندی .البته یه کاری دیگه هم کردی .یه دیوار دور تا دور « با هم بودنمون» کشیدیکه نتونیم از هم دور بشیم و بدونیم محکومیم به با هم بودنمحکومیم به زندان ساخته شده ی «معمار سد شکن»محکومیم  به حبس ابد در آغوشی که ترک کردنش به معنای فرو ریختن دیوار های پشت عکس «با هم بودنمون» هست . 

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 13:40

صفحه بندی